سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
[ و فرمود : ] از خدا بترسید ، ترسیدن وارسته‏اى که دامن به کمر زده و خود را آماده ساخته ، و در فرصتى که داشته کوشیده و ترسان به راه بندگى تاخته و نگریسته است در آنجا که رخت بایدش کشید و پایان کار و عاقبتى که بدان خواهد رسید . [نهج البلاغه]
سربندان
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  • کلیدر در اصل نام کوهپایه ای در شما نیشابور است و نیز نام رمانی که توسط محمود دولت آبادی به نگارش در آمده است. داستان در مورد زندگی و سرگذشت خانواده ای از عشایر کرد خراسان(کرمانج) است به نام خانوار کلمیشی که از کردهای تیره میشکالی هستند.قهرمان داستان جوانمردی است به نام گل محمد که فرزند دوم خانوار و دارای شخصیتی بلند پرواز و جسور. داستان چنین پیش می رود که او و تعدادی از افراد خانوار برای دزدیدن دختری که دایی گل محمد به نام مدیار عاشق او شده و دختر در خانه ارباب یکی از دهات زندگی می کند و قرار است تا آن دختر به زور به عقد پسر ارباب درآید، راهی می شوند و هنگام دزدیدن دختر درگیری بالا گرفته و مدیار کشته می شود و گل محمد هم که تازگی از خدمت نظام برگشته و تیراندازی ماهر است ارباب را هدف گلوله قرار می دهد. می توان گفت که داستان از اینجا وارد مرحله ای جدید می شود.

    پس از مدتی دو نفر امنیه برای دریافت مالیات به محله کلمیشی ها مراجعه می کنند. یکی از آنها به زیور زن اول گل محمد نظر سوء دارد و این مساله به گوش گل محمد می رسد، از طرفی هم گل محمد در این گمان است که مالیات بهانه ای است تا او را برای قتلی که در جریان درگیری مرتکب شده دستگیر کنند، بنابراین شبانه دو مامور را نیز کشته و سر به نیست می کند و این شروع درگیری گل محمد با دولت و یاغی شدن اوست و ادامه داستان.

    چنان که از داستان بر می آید گل محمد دارای شخصیتی بلند پرواز است و در قالب یک روستایی یا عشایر ساده که چوپان یا کشاورزی ساده است نمی گنجد. او مرد جنگ و میدان است، مرد فشنگ و دود باروت، مرد سواری و اسب و کوه و کمین

    داستان چنین آغاز می شود:

    اهل خراسان مردم کرد بسیار دیده اند. بسا که این دو قوم با یکدیگر در برخورد بوده اند، خوشایند و نا خوشایند. اما اینکه چرا چنین چشم هاشان به مارال خیره مانده بود، خود هم نمی دانستند. مارال دختر کرد دهنه اسب سیاهش را به شانه انداخته بود، گردنش را سخت و راست گرفته بود و با گامهای بلند، خوددار و آرام رو به نظمیه می رفت. گونه هایش برافروخته بودند. پولکهای کهنه برنجی از کناره های چارقدش به روی پیشانی و چهره گرد و گر گرفته اش ریخته بودند و با هر قدم پولک ها به نرمی دور گونه ها و ابروهایش پر می زدند. سینه هایش فربه و خوب برآمده بودند، چنان که دو کبوتر بی تاب می خواستند از یقه اش بیرون بزنند.بالهای چارقد مارال رویشان را پوشانده بود و سینه ها در هر تکان بی تابانه موج می زدند و شلیته بلندش با هر گام نیم چرخی به دور ساقهای پوشیده در جورابش می زد.چشمهایش به پیش رویش دوخته شده و نگاهش را از فراز سر گذرندگان به پیشاپیش پرواز داده و لبهای چون قندش را بر هم چفت کرده بود و چنان گام از گام بر میداشت که تو پنداری پهلوانیست به سرفرازی از نبرد بازگشته. هم اسب سیاهش(قره آت) چنان گردن گرفته و سینه پیش داده و غراب سم بر سنگفرش خیابام می خواباند که انگار بر زمین منت می گذاشت و به انچه دورش بود فخر می فروخت.

    مارال که دختر عبدوس دایی بزرگ گل محمد است در ادامه داستان به همسری گل محمد در می آید و باید گفت که چنین زنی را چنین مردی شایسته است.

    کتاب پر است از توصیفاتی بسیار لطیف گویی که انسان تک تک صحنه ها را مانند یک فیلم سینمایی به مشاهده نشسته است.

    دولت آبادی در این داستان نظام رعیت اربابی حاکم بر جامعه آن روزگار را تشریح می کند و آن را مورد انتقاد شدید قرار می دهد.نظامی که در آن ارباب رعیت را همیشه بدهکار خود قرار می دهد و در مقابل یک کیسه آرد گندم که قوت زمستان خانوارش است او را به استثمار می کشد و به این ترتیب است که رعیت جماعت از خود بیگانه شده است. تابع ظلم شده است. مانند گوسفند زبان بسته شده است. هم نوعش را که جلوی رویش سر می برند و او فقط می نگرد و هیچ، جرات ابراز نظر و مخالفت را که ندارد هیچ حتی بلد نیست که چگونه معترض شود و اصلا اعتراض یعنی چه؟

    پدر گل محمد که بزرگ خانوار است و کلمیشی نام دارد گل محمدش را که باد غرور جوانی به سر دارد و از وضعیت فقر موجود گلایه می کند چنین نصیحت می کند:

    تو خیال می کنی چرا ما در اینجا ماندگار شده ایم؟ما را یا تبعید کرده اند یا برای جنگ با افغان ها، ترکمن ها و تاتارها به این سر مملکت کشانده اند. ما همه شمشیر و سپر این سرزمین بوده ایم، سینه ما آشنای گلوله بوده اما تا همان وقتی به کار بوده ایم که جانمان را بدهیم و خونمان را نثار کنیم، بعدش که حکومت سوار می شده دیگر ما فراموش می شده ایم و باید به جنگ با خودمان و مشکلاتمان بر می گشته ایم. کار امروز و دیروز نیست ما در رکاب نادر شمشیر زده ایم، همپایش تا هندوستان تازانده ایم. چه می دانم چند صد سال پیش که شاه عباس ما را از جا کند و به اینجا ها کشانید یکیش هم این بود که با سینه مردهای ما جلوی تاتارها بارویی بکشد. از دم توپهای عثمانی ما را برداشت و آورد دم لبه شمشیر تاتارها جا داد. همیشه جان فدا بوده ایم ما، شمشیر حمله همیشه اول سینه ما را می شکافته اما بار که بار می شده هر کس می رفته می نشسته بالای تخت خودش و ما می ماندیم با این چهار تا بز و بیابان های بی بار، ابرهای خشک و اربابهایی که هر کدامشان مثل افعی روی زمین چپاولی خودشان چمبر زده اندتا به قیمت خون پدرشان بابت علفچر و آبگاه از ما اجاره بگیرند، اما تو که هنوز جوانی و نمی خواهی به گوش بگیری که ما همیشه بار شکم این مملکت بوده ایم.

    پایان داستان پایانی تلخ است. با حیله و ناجوانمردی گل محمد و اطرافیان نزدیکش را به قتلگاه می کشانند و سلاخی می کنند. عکس زیر که از یک تکه روزنامه برداشته شده سندی است بر واقعی بودن این ماجرا که در حوالی سالهای 1325 تا 1327 خورشیدی در منطقه خراسان اتفاق افتاده است.
     
     

    عکس گل محمد همراه با خان عمو و برادر کوچکترش بیگ محمد و صبرخان

     

    خاطره کشته شدن گل محمد و اطرافیانش هنوز هم در اذهان مردم هست. چه بسیار زنانی که از زبان مادر گل محمد (بلقیس) شعرهایی را موقع ریسیدن پشم و پنبه، دروی گندم یا لالایی برای فرزندانشان زیر لب زمزمه

     می کنند.

    کو جرق و جرق شمشیرت، ننه گل محمد

    کو درق و درق هفت تیرت، ننه گل محمد

    کو اجاقت، کو اتاقت، ننه گل محمد

    کو برارای قلچماقت، ننه گل محمد

    او تخم مرغای لای نونت، ننه گل محمد

    آخر نرفت نوش جونت، ننه گل محمد

    قد بلندت شوه رفت، ننه گل محمد

    زن قشنگت بیوه رفت، ننه گل محمد

    فشنگ دبند قطار قطار، ننه گل محمد

    وخ بار به جنگ سبزوار، ننه گل محمد

    الهی بمیره قاتلت، ننه گل محمد

    خنک رو دل مادرت، ننه گل محمد



    قاسم ::: یکشنبه 88/5/18::: ساعت 2:7 صبح
    نظرات دیگران: نظر


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 7

    بازدید دیروز: 26 کل بازدید :85170

    >>اوقات شرعی <<

    >> درباره خودم <<
    سربندان
    قاسم
    سربندان روستایی خوش آب و هواست که ساکنان آن کرد و از نژاد کردهای شمال خراسان (کرمانج) هستند. این روستا مرکز دهستان ابرشیوه و از توابع دماوند می باشد که در 85 کیلومتری جاده تهران – فیروزکوه قرار دارد. در اینجا به معرفی این روستا می پردازیم. استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع و آدرس آن بلامانع است.

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    سربندان

    >>لینک دوستان<<
    لقمان نامه لقمان حکیم
    جامعه وبلاگ نویسان
    کیلان
    هنر(سردار اردلان)
    فرهنگ و هنر و تاریخ ایران
    فرهنگ هنر دل نوشته ها،راجع به کردهای خراسان و ادبیات
    روستای کرد نشین چهل حصار
    دختر ایل
    عکس‏هایی زیبا از کردستان و ایران
    تاریخچه کرد(آشنایی باتاریخ وفرهنگ قوم کرد )
    ابرشیوه
    روستای باغچق روستایی کرد نشین در خراسان
    کردستان شرقی
    کرمانج کرد غیور
    گزیده های از تاریخ ایران قبل و بعد از اسلام
    کردهای ایران (هرجا کرد هست آنجا ایران است)
    جاذبه های تاریخی و تفریحی اسفراین
    کرمانج زنده است کرمانج زندگی کن
    کوچ بزرگ کردان کرمانج و سربندان
    سربندان روی خط(اخبار به روز شده سربندان)
    انجمن فرهنگی و مدنی کردهای خراسان
    سایت جامع گردشگری ایران
    سربندان روی نقشه
    نشریه الکترونیکی بلوط
    کردهای قزوین
    خشت خام(اشعار کرمانجی)
    ایران
    طرحی برای آینده
    کرمانج زرمان(دانلود موسیقی کردی)
    کرمانج
    نشریه ارمغان خراسان شمالی
    موسیقی محلی ایران(استاد حوروش خلیلی)
    شهر من کرمانشاه
    وبلاگ مهندس نجف زاده
    کرمانج غیور قرچقه
    الله مزار - نوای کرمانج زبانان شمال خراسان
    قوچان
    جیلارد
    شغل آباد

    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<